خرید بک لینک

سلام فرزند، رفیق،شفیق، دردانه ...

دلم گرفته. می خوام یچیزایی و مرور کنم.

فکر می کردم قدرت ساختن دارم. البته هنوز هم چنین اعتقادی دارم ولی به نظر همراهم پایه من نیست.

پارسا جان...

دنیایی که در ذهن با تو می سازم دور از دسترس نیست. دنیایی پر از تلاطم و لبخند و درد و دلتنگی و... روزی که برای نخستین بار با پدرت وارد گود شد حرفهای زیادی زد. او سخنور و اهل گفتمان. البته گفتمانی که من باورش کردم. هر روز از روزگاری که گذشت خوبتر و بهتر خود را نشان داد و من تصور می کردم روی معقول زندگی کسی که یکبار همه انچه داشته از دست داده به این است که قدردان شرایط جدیدش باشد.

اما انچه اینک مرور می کنم خلاف همه اینهاس.

تصور م کنم انتخاب من درست نیست. همه اتفاقات نیمه کاره است. تو از یک سنی که گلت شکل گرفته به من واگذار می شوی. خود بهنام اسیب بسیار زیادی از گذشته دیده که حاضر نیست کمی ان را پشت سر بگذارد.

من از جانب او محبت زبانی هم دریافت نمی کنم چه برسد حضوری. جوشش مهر در او درگاهی است که حس و روح مرا به بغما برده. من برای او قدمها برداشتم زره ها بستم خودم را قدرتمند کردم اما او هیچ که هیچ. گمان می کنم دوستدارم از این راه جدا شوم و به مسیر خود برم.

تنهایی سخته اما با وجود بهنام و این رفتارها روز به روز تنهاتر سرخورده تر شده ام.

من قرار نیست تشنه داشتن او باشم او باید بتواند با حضور خود مرا سیراب کند .

غمگین تر از انی هستم که بخواهم برای خودم تصمیمی بگیرم. هیچ کدام از کارها و اهدافم به چشمش نمی اد فقط خودش تو و شرایط خودتان را می بیند.

من توانم کم شده. نمی دانم چه کنم پارسا.

روی دیگر سکه:

پدرتتعهد داده به پای من متعهد بماند. مردی 36 ساله با یک فرند 10 ساله که اگر روزی به من ملحق شود 11 تا 12 ساله خواهد بود و وارد سن نوجوای و بحران بلوغ خواهی شد.

اینکه من با از خودگذشتگی که دلم میخواد با لذت همراه باشه چطور با تو عجین خواهم شد قصه نانوشته جداگانه ای است.

هر صبح تفال به حافظ مرا به شادی و وصلت و براورده شدن حاجت سوق می دهد و هر پیام اسمس و هر بی خبری از او تناقض با عاشقیت حافظ دارد.

من مستاصلم پارسا. کاش تو دعایی کنی و مرا ازاین چرخه به ورطه امید سوق دهند. دلم اغوش بی دغدغه می خاد که بدون ترس در اغوض بگیردم و در گوشم بگوید که فردا اتفاقات خوبی رخ خواهد داد.

کاش تو بتوانی پدرت را مجاب کنی من ملعبه روزگاران اب نمک خورده نیستم. من به امید حرفها و نجواها و باورهای او اغاز کردم.

اگرچه امیدم به خدای بزرگ است. خدایی که ناظر بر نیت قلبی من است و این تنها دلیل سکوت و صبر و ارامش من است.

پارسا...

برای دوست داشتن پدرت برام دعا کن.

اینجا برای توست...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 13:27 توسط ک !!! م رود |

برچسب: درد, نویسنده: نیکان نظری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 20:57

صفحه بندی